تبليغاتX
یادنامه‌ای برای پرستوی مهاجر: آرین باقری
این وبلاگ اختصاص به خاطرات و یادنامه های آرین باقری دارد

.

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 13:53  توسط ابراهیم باقری  | 

(از طرف مامان:)

پسرم ، تولد ۱۵ سالگي ات مبارك

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 21:8  توسط ابراهیم باقری  | 

كمتر از يك ماه به تولد ۱۵ سالگي‌ات باقي مانده است. ديروز در پيك آدينه از مزدا خواسته بودند كه نقاشي هر يك از اعضاي خانواده را كه بيشتر دوست دارد، بكشد. مامان مشغول كمك به مزدا در تكميل تكاليفش بود و حقيقتش را بخواهي انتظار داشتم مزدا من را انتخاب كند، اما مزداي تو ابتدا مهراد را انتخاب كرد ولي خيلي زود پشيمان شد و چون مهراد گاهي اوقات اذيتش مي‌كند از تصميمش منصرف شد. باز هم پيش خود فكر كردم اين بار ديگرحتماً انتخاب بعدي من خواهم بود، اما اين بار مزدا، تو را به عنوان دوست‌داشتني‌ترين عضو خانواده انتخاب كرد و نقاشي تو را كشيد. مي‌بيني، مزدا هنوز هم به ياد تو است و هنوز هم بعد از گذشت چهار سال، صميمانه دوستت دارد و منتظر بازگشت تو است...

 قبلا هم برايت گفته‌ام كه مزدا هر روز بيشتر از قبل شبيه تو مي‌شود و كارهايي مي‌كند و سئوالهايي مي پرسد كه براي من و مامان، يادآور خاطرات تو است. چند روز پيش با مزدا درباره اعضاي بدن صحبت مي‌كردم و من بي توجه به عواقب احتمالي، از اين مي‌گفتم كه اگر قلب آدم بيمار شود يا اگر فردي مغزش آسيب بيند، مي‌ميرد و اينكه برخي غذاهايي كه او دوست دارد، براي سلامتي خوب نيستند و ...

از آن روز تاكنون، مزدا سئوال‌هايي مي‌پرسد كه تداعي‌كننده پرسش‌هاي تو است. بابا ما هم مي‌ميريم؟ بابا اگر فقط يه بار سس سفيد بخورم، چه مي‌شود؟ و هزاران و هزاران سئوال ديگر همانند پرسش‌ها و نگراني‌هاي تو...

راستی مهراد هم از روی عکسهایت و فیلم هایت دوستت دارد و حتی هر از گاهی در دنیای خود با تو همبازی می شود. همین چند روز پیش بود که وقتی من و مزدا از توپ بازی با او خسته شدیم توپش را به طرف عکس بزرگ تو در خانه می انداخت و با تو بازی می کرد...

 مي‌دانم كه مي‌داني كه دوستت دارم و هميشه به يادت هستم و هر روز و هر لحظه، براي ديدن دوباره تو لحظه‌شماري مي‌كنم...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 8:34  توسط ابراهیم باقری  | 

بابايي گلم سلام

بالاخره ما هم به كيش رفتيم. با ياد تو و با شرمندگي من كه به رغم اصرارهاي تو و مامان قبل از نوروز شوم ۱۳۸۶، به سفر به كيش علاقه‌اي نشان ندادم. فكر مي‌كنم به مزداي تو و مهراد كوچولو خوش گذشت، اما مي‌دانم كه مامان هم مثل من، هر لحظه اين سفر به ياد تو بود. پسر دوست‌داشتني و مهربانم، عذرم را بپذير كه نتوانستم اين يك آرزوي تو را برآورده كنم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 8:23  توسط ابراهیم باقری  | 

چه می توان گفت از داغی که بر دل ما نشاندی و رفتی؟ چگونه می توان از روزها و شبهای فراق تو نوشت وقتی قلم را یارای توصیف این هجران و عقل را توان تحمل این درد بی درمان نیست؟...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 12:42  توسط ابراهیم باقری